عشق به وقت مدرسه عاشقی…/گزارش تصویری

 

قرار بود راهی عادل آباد شویم و کمکی باشیم در برگزاری جشن تکلیف شش غنچه ی تازه شکفته. راهِ بیابانی و خشک را طی کردیم تا بعد از آدرس پرسیدن ها جلوی مدرسه ی اسد الله عاشقی توقف کردیم. مدرسه ای با ۴۳دانش آموز و سه کلاس. وارد مدرسه که شدیم مهربانی و گرمیِ رفتار دخترکان و پسرکان این روستای عشایری بهترین چیزی بود که می توانست خستگی راه را از تنت بتکاند.چهره های ساده و روستایی،خنده های از ته دلشان و لحن گرم و کودکانه ی کُردی حرف زدنشان.

وارد نمازخانه که شدیم شش دختر،مرتب و منظم کنار هم نشسته بودند و منتظر رسیدن ما.صدای شادی و قهقهه را میشد از میان دل پاکشان شنید.دوست داشتیم مراسمی زیبا و درخور این فرشته های آسمانی ترتیب دهیم و تلاشمان را به کار گرفتیم و بعد از تزیین نمازخانه به سراغ برگزاری مراسم رفتیم و دانش آموزان یکی پس از دیگری وارد میشدند.نه خبری از لباس های یک شکل بود نه،کفش ها و کیف های آنچنانی. کودکانی از جنس ساده ترین ها و دوست داشتنی ترین هایِ عالم بودند و الحق مدرسه،مدرسه ی عاشقی بود.چشمانشان پر از شور و شعر وشادی های کودکانه که گویی به یک باره گرفتار افسانه ی عشق مدرسه ی عاشقی میشدی. میشد ساعت ها بدون خستگی نظاره گر شیطنت هایشان شوی وهم صحبت محفل های صمیمیشان.

مراسم را شکر خدا با خواندن شعر،مسابقه و بریدن کیک به سررساندیم و در محوطه غرق بازی با پاک ترین های روزگار شدیم.دختران وسطی و لی لی، پسران هم فوتبال.چقدر خنده هایشان میچسبید به دلت و دل از کف میدادی برای پاکی مهربانی هایشان.خانم معلم گفتن هایشان دلت را آنچنان به قلقلک وا میداشت که فکر رفتن را فراموش میکردی.بعد از بازی،ناهار آماده شد و چه بی اندازه قلب هایشان وسعت داشت قبل خوردن حتی یک لقمه نان به یاد مادر بودند و نمیخوردند تا برای مادرشان ببرند.الحمدالله غذای ناقابلمان آنقدری بود که بچه ها بدون دلهره بخورند و برای مادرشان هم ببرند.

آه که چقدر بوی سادگی زندگی میدادند همان چیزی که واقعیت زندگی است.شش فرشته ی مدرسه عاشقی،عاشقانه اولین نمازشان را خواندند و پاکیشان دو چندان شد و دیگر کار ما به اتمام رسیده بود،وقت رفتن رسید و دلِ دلکندن نداشتیم.حال بدی بود وقتی دورت حلقه میزدند و دست های کوچک و آفتاب سوختشان را در دستان می گذاشتند و می گفتند:فرداهم می آیید؟!و به راستی که چقدر فرق بود بین فردای دنیای آن ها و دنیای مایی که آن هایی را که نباید فراموش کردیم.

ناگذیر دل از بچه ها کندیم و به جاده سپردیم و تا آخر مسیر غرق خواب عاشقانه های مدرسه ی عاشقی…و کاش فرادیمان آن قدر را از فردای دل مهربانشان فاصله نگیرد…

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *